حکایت های جالب و خواندنی
- 1,116
- تیر ۵م, ۱۳۹۰
- طنز و سرگرمي
نجات ماه
شبی مهتابی ملا در چاه نگاه میکرد.
عکس ماه را در چاه دید،فکر کرد ثواب دارد اگر ماه را از چاه نجات دهد.پس قلابی در چاه انداخته و چند دور گردانید.
از قضا قلاب به سنگ بزرگی گیر کرد.هرچه زور زد آنرا بالا بکشد،از جای خود تکان نخورد و آخرالامر از بس قوت کرد ،ریسمان پاره شد .
ملا به پشت افتاد و چون نگاه کرد ماه را در آسمان دید،گفت: عیب ندارد.
اگرچه خیلی رنج کشیدم ولی به مقصود رسیده و ماه را نجات دادم
تقدیر مطابق آرزو
۱) روزی به ملا خبر دادند سرت سلامت باشد،عیالت فوت شد،ملا گفت : زن با عقلی بود.
دست پیش را گرفت.چون من خیال داشتم او را طلاق دهم.
راضی به زحمت من نشد.
۲)روزی ملا روی الاغش نشسته و با سرعت از کوچه ای میگذشت.اتفاقا پای الاغ لغزیده و ملا را بر زمین زد.
بچه ها که در کوچه جمع بودند،خنده را سر دادهو فریاد میزدند "ملا زمین خورده".
ملا با کمال وقار در خانه ی مقابل را کوفته و گفت: با صاحب این خانه کار داشتم.
قرض ملا
الاغ ملا ضعیف شده بود.گفتند چرا به حیوان جو نمیدهی؟
گفت: هرشب دو من جو جیره دارد.
گفتند: پس چرا اینقدر ضعیف شده است؟
گفت: جیره یک ماهش را از من طلبکار است!!!
بزودی میکشند
ملا به پرسش حال بیماری رفته و پرسید: بیماریت چیست؟
گفت : تب شدیدی دارم و گردنم سخت درد میکند.
شکر خدا را که تب دو روز است شکسته اما گردنم هنوز درد میکند.
گفت غصه نخور من دعا میکنم آنهم همین دو روزه بشکند.









ارسال نظر