۲ غزل معروف از حافظ
- 1,258
- تیر ۵م, ۱۳۹۰
- طنز و سرگرمي
زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یکساعتم بگنجان در سایه ی عنایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
___________________________________________________
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور!
کلبه احزان شود روزی گلستان، غم مخور!
ای دل غمدیده! حالت به شود، دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور
گر بهار عمر باشد، باز بر تختِ چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوش خوان، غم مخور!
دور گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران، غم مخور!
هان! مشو نومید! چون واقف نیی از سرِ غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان، غم مخور!
ای دل! ار سیل فنا بنیاد هستی بر کَند
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان، غم مخور!
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان، غم مخور!
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور!
حالِ ما در فُرقتِ جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدایِ حال گردان، غم مخور!
حافظا! در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بوَد وِردت دعا و درس قرآن، غم مخور!









خیلی خوب بود
سلام.بسیار ممنون.چقد دل انسان قرص میشه با خوندن این شعر
هان مشو نومید چون واقف نیی از سرغیب
به به واقعا ممنونم